تبليغاتX
Design زنانه

زنانه

شخصی

دوستان عزیز و نازکم سلام وقتتون بخیر باشه خیلی دلم براتون تنگ شده بود اما درس و دانشگاه و نامزد بازی

به یک طرف و خرابکاریهای این چند وقت مش رحمان از طرفی دیگه مجال به من نداد که بیام پیش شما دوست

جونیامو یکم باهاتون گپی بزنم و با زندگی اشرافی و حس قدرت براتون بیشتر بگم

خوب بریم سر اصل موضوع :

 یه چند وقتی بود که من میدیدم مش رحمان یکم عجیب و غریب شده ومش رحمان همیشگی نیست

مثلا 4تا شوید کف سرشو همش اب و جارو میکرد و هر روز میرفت حمام و لباسهایی که پدرم بهش

داده بود رو میپوشید و یه پاشم همش جلوی اینه !!!همشم میگفت اتی خانم این لباسا به من میاد

یا نه منم بهش میگفتم مش رحمان تو فقط اینجا میتونی همچین لباسهای رو بپوشی و دیگه پرو نشو!!

خلاصه حالا کت وشلوار مارک دار قدیمی پدرمو میپوشه و گهگاه یه ناخنک به عطر و ادگلن پدرمم میزنه

یه روز بشری خانم رو دیدم که داشت گریه میکرد گفتم چی شده گفت هیچی وقتی خیلی اصرار کردم

گفت این رحمان گور به گور شده چند وقتیه به من محل نمیزاره و شبها جدا از من میخوابه عین بعضیا

اون روز از حرف بشری خانم اون از حرف بشری خانم خندم گرفت و فکر کردم که این زن چقدر بی حیاست ولی

دوسه روز پیش که رفتم دانشگاه یکی از استادها نیمومده بود و من برگشتم خونه .

وقتی وارم حیاط شدم صحنه ی تکان دهنده ای دیدم مش رحمان پشت درختا دست یه خانم رو گرفته بود

و خیلی عشقولانه قدم میزدن.

وقتی منو دید اینقدر جا خورده بود که من تصور کردم الان خودشو خیس میکنه طفلی رنگش مثل گچ شده بود

من یه نگاهی به خانومه انداختم اصلا خانی نبود اما جوونتر و تپلتر از بشری خانم بود

ابروهای پهن و صورت درشتی داشت با یه ارایش قرمز خیلی بد رنگ......

به گمانم با همون ارایش شهرستانی دل مش رحمانو برده بوووووووووووووود.

خلاصه که مش رحمان اینقدر ترسیده بود که گفت:اتی خانم التماس میکنم که به بشری خانم نگید

اصلا من میدونم که شما از این جور دخترا نیستید که منو لو بدید بعدم به اون خانم گفت:

بهارجوووووووووووووووووووون شما بگو که واسه نظافت اومدی اینجا

واون خانمم یه نگاهی به مش رحمان انداخت و گفت:رحمان جاااااااااااااااااااان

و مش رحمان مونده بود جواب این عشوه ی بهار رو چی بده

یه دفعه مش رحمان خم شدو سرشو گذاشت روی کفشای منو و هی میگفت:اتی خانم خواهش

میکنم چیرزی به کسی نگوووووووووووو. 

من عروس و داماد دارم اگه بشری بفهمه منو میکشه  جون کامبیز خان بار اخرمه

منم با یک حرکت سریع پامو کشیدم کنار و گفتم:مش رحمان تو فکر میکنی تو و خونوادت واسه من مهمید که

من وقت گرانبهامو بزارم که تو رو لو بدم وداد زدم برید بیرون ........

ولی توی دلم میگفتم :اگه ادمایی پولدار و متشخصی مثل پدرم برن و با یه زن دیگه باشن

جای تعجب نداره ولی ادمای اسمون جل


و بوگندویی امثال مش رحمان


غلط میکنن برن و با یه زن دیگه باشن.

بعدشم مش رحمان اون زنیکه رو دست به سر کرد و راه افتاد دنبال من و گفت:اتی خانم

فکر نکنید من از اون ادمای کثیف هستم به جون فاطی من این خانومو صیغه کردم و بهم محرم هستیم

اتی خانم الهی من پیش مرگتون بشم .خودتون میدونید که بشری اعصاب درست حسابی ندارهههههههه

و غوغا به پا میکنههههههههه.

اصلا اتی خانم من خاک کف پاتونم و هزار و یک خواهش کرد ........

حالا منم از ته دل خوشحالم که یه نقطه ضعف بزرگ از مش رحمان دارم و هر لحظه که بخوام

میچزونمشششششششش.

راستی دوست جون جونیام من از کامی جونم مطمئنم اما شما نازکای من مراقب نامزداتون باشید بهار خیلی زیاده ها!!!!!!

ای لاویوتونم.1001 بوس بوس و ماچ ماچچ

دوست جونیام بهتون اجازه میدم تو این پستم هرچی دلتون خواست حرص بخورید


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:8 توسط آتوسا| |

سلام سلام سلام .دوست جونیای نازو نازکم .نازکای من عسیسای ور

دلم بازم سلام

چطورین خوبین؟ یا از ندیدن من در تب و تابید من که دلم براتون تنگ شده

  اندازه یه نخود

شایدم قد یه گربه نازو پشمالو

بچه ها میدونید که چرا توی این مدت نیومدم نت واسه اپ کردن ؟ دلیلش این بود که

ما امسال لاس وگاس نرفتیم تعجب کردین ناناسای من ؟ اره تعجبم داره اتی بهتون گفته

بود میره مسافرت و از اونجا براتون میاد میگه تا یکم زندگی اشرافی رو بتوند حس کنید نازکای من

اما نشد میدونید چرا؟؟

در اخرین روزهای نوروز نود کامی بیخود وبی جهت سفر رو کنسل کرد البته از جانب من اینطور بود!!

ولی از طرف کامی خیلی منطقی به نظر میرسید و من اصلا دلیلش رو نمیفهمیدم

بابا ومامان 28 اسفند رفتند اسپانیا پیش عمه کتی و خانوادش . ارش هم که نیومد ایران و تهران کوچک

کامی هم که این عمل دیوانه وار رو انجام داد .مش رحمان و خانوادش هم که رفتند ویلای ما تو شمال

29 اسفند شب کنار هفت سین تنها نشسته بودم و با کامی هم قهر کرده بودم و از قیافش حالم به هم

میخورد .ساعت 12 شب زنگ زده میگه اتی جون الان میام پیشت .تا نیم ساعت دیگه میام اونجا .

منم بدون معطلی لباسامو پوشیدم و شالو کلاه کردم به سوی شمال ویلامون به جون شما یه گاز به پرادو

زدمو راه افتادم  با تمام سرعتی که میتونستم برونم توی جاده چالوس حرکت کردم واهنگهای غمناک گوش

میکردمو اصلا به فکر نگران شدن کامی بیمعرفت  نبودم

تازه اصلا نمیتونستم این مش رحمان و اون داماد عقب موندشو تحمل کنم ولی با خودم میگفتم این کامی

باید ادب بشه هنوز 1 ساعت هم نشده بود که زنگهای کامی شروع شد چون پشت در مونده بود

منم حالشو خراب کردمو گوشیمو خاموش کردم.

حدودای 4بود رسیدم ویلامون مش رحمان وبرو بچه ها غرق در خوشی بودن و من براشون ضد حال خفنی

بودم ولی مجبوری خیلی تحویلم گرفتن

سریع رفتم دوش گرفتم و یه لباس مناسب پوشیدم  چون حوصله هیچ کدومشونو نداشتم گفتم

فاطی من میرم یکی دو ساعت بخوابم بعد منو واسه تحویل سال بیدار کن

نمیدونم چقدر از خوابم گذشته بود که گرمی دستی رو روی صورتم حس کردم

چشم که باز کردم دیدم کامی با چشمهایی پر از اشک شوق و سرو وضع اب جارو کرده

ایستاده بالای سرم . نمیدونید اون موقع که منو صحیح وسالم تو رختخواب میدید چقدر خوشحال بود

وهمش خدارو شکر میکرد و میگفت : اتی جونم این چه کاری بود تو کردی و به پهنای صورت اشک میریخت

منم تا این حالشو دیدم دلم براش سوخت و بلند شدمو بغلش کردم ولی از ته دل ازش ناراحت بودم 

اینجا بود که کامی گفت اتی/ عزیزدلم حالا پاشو بریم برا سال تحویل کلبه خودمون باشیم من با تعجب

گفتم:دیوونه ساعت چنده گفت 8 گفتم تا تهران چند ساعت راهه اصلا تو از کجا فهمیدی من اینجام بعد

فهمیدماین مش رحمان دهن لق خبرش کرده کامی گفت اتی بیا برات یه سوپرایز برات دارم دیشب میخواستم

بیام پیشت بهت بگم که منو قال گذاشتی

بعد کامی گفت بیا بریم توی حیاط و ویلای نوساز و خیلی شیک روبروی ویلای خودمونو نشونم داد و گفت

اون کلبه جدید ما دوتاست  اون ویلارو بابام برامون خریده 3دانگشو بنام من کرده و3 دانگشو بنام تو بهترین

عشق دنیا . بزن بریم سال تحویلو اونجا باهم باشیم

این کامی منو شرمنده کرده بود  و ویلارو به بهترین نحو تزیین کرده بود با یه سفره هفت سین خیلی شیک

وباکلاس که  بعضیا باید حسرتشو بخورن البته نازکای من به خودتون نگیرید چون شما

هم توسطح خودتون میتونید این چیزارو داشته باشید

خلاصه ما هم برا اولین بار رفتیم زیر سقف جایی که واسه خودمون بود وبا هم جشن گرفتیم

دوست جونیام برا شما هم ارزو میکنم یه روز برید زیر یه سقف که

واسه خودتون باشه حتی اگه 40 متر باشه

ناناسای من دوستون دارم یه عالمه قد پشت در یه قابلمه

نازکای من ....تو این وبلاگ برتر حرص


خوردن ممنوع میباشد.. البته میتونیدهر چقدر خواستید غصه بخورید..

1001بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسه

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:12 توسط آتوسا| |

اول سلام قبونتون بلم

نازکای من نگرانم نباشید میام بزودی

یه چی بهتون میگم قول بدید به کسی نگید وناراحت نشید فقط یکم به علتش فکر کنید که چرا !!! :

میخوام جواب کامنتارو ندم همینطور تایید کنم نظرتون چیه ناناسای من ؟؟؟؟؟

دلم واستون تنگ میشه... ولی حیف که نمیدونم

چرا !!!!

1001بوووووووووووووووووووووووووووسه با چشمهایی گریان

راستی یه عکسم براتون گذاشتم حتما ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 2:19 توسط آتوسا| |

عزیزای دل و نازکای من سلام سلام سلام چطورین خوبین یا از دیر اپ کردن من حالتون خرابه

ناناسای من پیش خودم فکر کردم باید حسابی تشنه بشید بعد اپ کنم نظرتون در مورد فکرم چیه ؟؟؟

خوب بگذریم خبرای داغی براتون دارم جدای از اینکه این چند روز همش دنبال خرید عید بودم هر چند همه

چیزایاشغاله و بیکلاس ودر حد من نیست اخه من بیشتر خریدامو از بیرون ایران تهیه میکنم ناسلامتی من

عروس داریوش خان بزرگ هستم

راستی نازیلا نامزد کرد و 1001خواهش ازم که روز خواستگاری کنارم باشی به جون شما دوست جونیامخیلی خواستم بپیچونمش اما نشد که نشد البته یکمم دلم براش میسوخت

.خلاصه با یه تیپ خیلی معمولی رفتم تا خوشکل تر از عروس نباشم ونازیلا جونیم طفلی ضایع نشه

ولی چه میشه کرد ادم خوشکل اگه گونی هم بپوشه فرقی نمیکنه میشه ملکه زیبایی که همینم شد

خلاصه وقتی من رفتم مراسم نازیلا یکی از لباسهای منو که بهش قرض داده بودم رو پوشیده بود  حالا شما

فکرشو بکنید لباس مارکدار تن نازیلا !!! نازیلا کلی ارایش هم کرده بود که با یک اشاره من رفت و صورتشو

شست اخه خیلی خودشو سرخ کرده بود سریع خودم به بهترین نحو مکاپش کردم و موهاشو درست نمودم

ای بدک نبود بعد یه نگاه به خونه انداختم وسایلش خیلی فاجعه بود وپیش خونه ما مثل کجه مرغ بود

حالا با این وقت کم نمیشد کاری کرد میوه وشیرینیهارو خیلی شیک چیدم  نازیلا و مامانش از این همه

سلیقه من کفشون بریده بود (البته این که چیزی نیست اگه شما دوست جونیام هم جای نازیلا  بودید مثل اون میشدید)

بالاخره زنگ در نواخته شد و خواستگارها اومدن  اول از همه پدر داماد رو دیدم یه ادم تپل وکچل با یه دست کت وشلوار عهد بوق خیلی شیک و بیریخت !!!

بعد مادرش که از پدر داماد چاقتر و خپلتر بهتره بگم مثل بعضیا بود !!!

یه مانتو پوشیده بود که فکر کنم از بازار سید اسماعیل 3 تا 1000 تومن خریده بود(راستی دوست جونیام شما از کجا میخرین؟)

بعد هم خواهرای داماد رو دیدم 2 تا دختر ترشیده که فکر کنم در حسرت شوهر میسوختند خیلی هم زاقارت

بودن وای.....دوست جونیام براتون دعا میکنم شما ترشیده نشید که خیلی ناراحت میشم!!!

بعد هم داماد باریک وبلند و خیلی معمولی بود بایه دسته گل گلایول و یه جعبه شیرینی مشهدی

که منو یاد بهشت زهرا وخیرات مرده می انداخت خوهران داماد  از همون اول با دیدن من کپ کرده

بودن و یه گوشه کز کرده بودن البته این طبیعیه!!!

من هم از همون اول مجلس رو به دست گرفتم م م م م

خدایی داماد خیلی چشم پاره بود و همش هواش به من بود پدرش بدتر یکی دوبار اونقدر به من

زل زد که مادر شوهره بد جوری بهش تشر زد .البته من عین خیالم نبود چون این نگاه ها برام عادی بود

بالاخره عروس و داماد انگاری همدیگر رو پسندیدند و قرار بعدی برای اشنایی بیشتر در خانه ی داماد

گذاشته شد (بچه ها ایشا ال..ه عروس و دامادی شما دوست جونیام )

خدایی خیلی التماس کردن که من برم ولی من قبول نکردم چون حوصله ی ادمای در پیت رو ندارم

خلاصه اخر شب من /نازیلا و مامانشو بردم رستوران و یه شام توپ میهمونشون کردم ( جاتون خالی.

خدا همچین شامی قسمتتون کنه که غذا نخورده از دنیا نرید)

جونم براتون بگه که اخر سر هم من پیروز شدم و قرار شد تعطیلات نوروز بریم لاس و گاس

5 شنبه کامی اومده بود خونه ی ما میگفت:مامی جان امسال سفارش هفت سین رو به

کی میدین؟

مامی من کلی خندید و گفت:7.8 ساله ما دیگه هفت سین سفارش نمیدیم.اتی با اون

سلیقه ی بی حد و حسابششششششش یه هفت سینی میچینه که نگو

مش رحمان هم مثل نخود وسط شله زرد یهو گفت:اره البته فاطی خیلی کمکش میکنه

میخواستم بگم اون دختر بو گندوی تو با اون سلیقه ی دهاتی چه کمکی میتونه به من بکنهههههه!!!

جز اینکه خر حمالیهای کارهای منو بکنه

خلاصه دعا کنین من تحمل این اراجیف مش رحمان رو داشته باشم و اون روی سگم بالا نیاد

نازکای من منوببخشید تو این پستم یکم بی فرهنگ شدم که اصلا به من این کارا نمیاد فقط یه خواهش ازتون

دارم خیلی حرص نخورید بده!! فدای فرهنگ بی فرهنگیتون بشم

راستی اول پستم یادم رفت از بابت کامنتای پرمهرتون تشکر کنم وخوشحال شدم که دوسم دارید وهمیشه میایید پیشم >به هر حال:میسی ممون .قفونتون بلم شما عچق منید ناناسای من دوستون دارم یه عالمه قد در ماهی تابه !!!

تااپ بعدی

بایییییییییییییییییییییییییی   باییییییییییییییییییییییییی


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 1:37 توسط آتوسا| |

دوست جونیای گلو سنبلو نازو نازکم سلااااااااااااااااااااااام خوفین میسی از کامنتای پر مهرتون

میبینم که منو نمیبینید خیلی غمگین وافسرده هستید. بابا جون اومدم دیگه اپ کنم اونم به خاطر اصرار بیش از

حد شما ملوسکای خودم تا با زندگی اشرافی و با فرهنگ اصیلم بیشتر اشناتون کنم

فقط دوست جونیام این پستمو خوندید خیلی ناراحت نشیدکه چرا نامزدم برا من این کارو نکرد.. بابا جون شاید نمیتونسته شایدم نداشته !!!خداییش چشم نکنیدا !!!

چند روز پیش یعنی 24 بهمن یک روز قبل از ولنتاین من میخواستم کامی رو سوپرایز کنم گفتم کامی میتونی

بیایی خونه ما... (اخه من تمام دور تادور اتاق رو شمع چیده بودم یه کیک خیلی زیبا به شکل قلب هم سفارش

داده بودم همین که کیک رو میبریدی مایه قرمز رنگی میپاشید بالا به رنگ خون ..از همین رنگهای خوراکی..

کامی هم با کمال بی مهری گفت اتی مگه من بیکارم که هر روز بیام خونتون تو رو خدا دست از سرم بردار

وبدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم

خیلی افسرده شدم و تو سرو کله خودم میزدم و گریه میکردم تقریبا 1ساعتی گذشت صدای زنگ خونه اومد

داد زدم فاطی خبرت برو درو باز کن .فاطی هم خبر مرگش رفته بود بیرون با اون نامزد بیریختش

گفتم بشری خانم اون درو باز کن ببین کیه بازم کسی جواب نداد یه فریاد بلند زدم مش رحمان داره حوصلم سر میره بدو درو باز کن مش رحمانم طبق معمول رفته بود توالت داد زد خانوم دستم بنده 

به ناچار خودم رفتم ببینم کیه که مش رحمان داد زد خانوم ایفون خرابه منم یه عالمه راهو تا دم در رفتم

همش با خودم میگفتم اخه این کیه ؟ حتما  طبق معمول دوستای شیک وپیک مامی هستن دیگه

اما تا درو باز کردم چشام گرد شد وسر جام خشکم زد :یه لیموزین اومد توی حیاط که کامی پشتش نشسته

بود با 2نفر دیگه خودتون حدس بزنید اون 2نفر کیا بودن :یه گیتاریست ویه خواننده معروف که حتما همتون میشناسیدش  اسمشونو نمیگم که هم ریا نشه وهم براشون تبلیغ نشه اخه کامی رو حساب تیغ زده بودن

خلاصه اون 2نفر به محض پیاده شدن شروع کردن به نواختن یکی از معروفترین اهنگهای عاشقانه مکزیکی.

ومن وکامی که تحت تاثیر قرار گرفته بودیم همدیگرو بغل کردیم ویه شکم سیر با هم رقصیدیم

تازه فهمیدم که همه در باز کردن و خونه نبودن فاطی گور به گور شده وبشری خانم بهانه بوده واسه سوپرایز

من .مش رحمانم میگه اتی خانوم تا حالا به عمرم اینقدر تو توالت اسیر نشده بودم ولی جواب داد بالاخره

الهی من بمیرم  از دست این کامی که واسه سوپرایز من هرکاری میکنه وبا هر ادم زاقارتی هماهنگ میکنه

کامی گفت من میدونستم که تو میخواهی منو سوپرایز کنی منم رودست بهت زدم قربونت برم اتی جون که تو

دنیا مثل تو ندیدم ارزش توبیشتر ازاین حرفاست

خلاصه منم بردمشون تو پذیرایی وبا دیدن این همه تزیینات دهنشون باز مونده بود تازه چهره کامی موقع بریدن

کیک خیلی تماشایی بود وقتیکه کیکو برید مواد رنگی خون مانند پاشید رو کامی ..کامی طفلی خیلی ترسید

راستی دوست جونیام نمیخواهید بدونید چی به کامی کادو دادم ؟؟یه مجسمه برنزی سفارشی از طرح خودم

وکامی در حال رقص که اتفاقا خیلی خوشگل  شده بود و کامی هم ازاین سلیقه من شوکه شده بود و اشک

شوق میریخت ومیگفت : اتی خیلی دوست دارم وعاشقتم ..راستشو بخواهید منم یکم اشکم راه افتاده بود .

کامی هم برا کادو بهم یه عطر فوق العاده  همراه با یه سرویس برلیان بسیار شیک (کامی دوست دارم قد یه دنیا) ملوسکای من دوستای عسیسم قفونتون بلم دیره ولی ولنتایتون مبارک

بگذریم پنج شنبه مامانم به چندتا کارگر احتیاج داشت که بیان خونه رو تمیز کنن البته خونه خیلی تمیزه ولی 

مامانم حساسه وموقع عید همه دکوراسیون و وسایل خونه رو عوض میکنه  و حسابی باید خونه برق بزنه

بشری خانم یه چندتا کارگر خانم معرفی کرد و اورد برا نظافت 2تا کارگر خانم بودن با قیافه های خیلی معمولی

ولی جوونتر ویکم برو رودارتر از بشری خانم ..مش رحمان هم مثل یه پروانه به دور اینا میچرخید  و چشم چرونی

میکرد تا خانوما یه چی احتیاج داشتن میدوید وبه دستشون میداد ویه بار خودم دیدم که به یکیشون چشمک زد

مرتیکه چش چرون وهیزه به یکیشون میگفت شمارتونو بده شاید یه موقع فاطی دلش براتون تنگ بشه و بخواد

یه حالی ازتون بپرسه ..منم تو دلم گفتم این موضوع به بشری خانم میگم تا حالشو جا بیاره (وای به حال مش رحمان اگه بشری خانم بفهمه !!مش رحمان باید تو کوچه بخوابه) اینوخدمت اقایون عرض میکنم هوا خیلی سرده ها!!!!

یه اتفاق دیگه که این دو سه روز اخیر منو بد جوری به هم ریخت این بود که من تو این چند روز بد جور حالت

تهوع داشتم و بیب هم نشده بودم داشتم سکته میزدم  به کامی اطلاع دادم  ..کامی احمق بر خلاف من 

در پوست خودش نمیگنجید  و میگفت اخ جون اتی بابا شدم به مش رحمان گفتم برو بی بی چک بخر

میگه به سلامتی باشه میگم برو تا اون روی سگم بالا نیومده  مش رحمانم رفت بی بی چک خرید و اومد

قبل از اینکه ازمایش کنم به کامی میگفتم که اگه مثبت باشه میکشمت باید بندازیمش کامی هم میگفت

اصلا فکرشو نکن !!!راستی نازکای من اگه شما جای من بودید چی کار میکردید ؟؟

خلاصه تست کردم ومنفی بود نمیدونید چقدر خوشحال شدم  واعصابم اومد سر جاش  حالا دوباره شدم همون اتی دوست داشتنی همیشگی دوست جون جونیام

دوست جونیام خیلی پرچونگی کردم.  اینای که براتون گفتم بعضی مواقع پیش میاد دیگه خلاصه خواستم بگم که زندگی ما پولدارا هم بالا و پایین داره دوستون دارم یه عالمه  قد در یه قابلمه

نازکای من حرفی رو تو دلتون نگه ندارید خوب و بد بهم بگید شاید تونستم براتون کاری بکنم (اتی فداکار) شما دوست جونیای منید اومدید خونه من پس تعارف رو بزارید کنار و از خودتون پذیرایی کنید ....دوستون دارم یه عالمه قد پشت در یه قابلمه

1001بووووووووووووووووووووووس مووووووووووووووچ




نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 1:43 توسط آتوسا| |

دوستان گل وسنبلو ناز و نازکم سلام سلام سلام چطورین خوبین یا غرق در رویای مثل اتی بودن هستین!!! اصلا به من چه؟؟؟ راستی از همتون به خاطر کامنتهای پر مهرتون ممنونم خوب وب برتر همینه دیگه!!!

ماکه داریم تصمیم میگیریم که عید کجا باشیم کامی میگه عزیزم بریم لندن اما میدونید که من اصلا دوست ندارم برم انگلیس  اخه چند سال پیش منو مامان و بابا و ارش رفتیم لندن اصلا خوش نگذشت اخه اب وهوای مزخرفی داره با یه فرهنگ ضایع !!

من نمیدونم کامی ازچی انگلیس خوشش اومده !!!! من میگم کامی جونیم بیا بریم لاس وگاس اونم میگه اتی من فقط لندن !! اخه اتی من. من تو لندن کلی دوست ورفیق دارم با اونا کلی خوش میگذره  اما اتی میگه مرغ یه پا داره ..

مامان وبابام که میرن اسپانیا پیش عمه کتی ..تا حالا صحبتی در مورد عمه کتی و خانوادش نکردم

عمه کتی من یه زن 50 سالس که اگه ببینیدش فکر میکنید 25 سالشه اون فوق الاده خوش هیکل  وخوشکله

که همه میگن خوشگلی و خوش اندامی من به عمه کتی رفته (حسودا کورشن الهییییییییییی)

شوهر عمه کتی پرویز خان یکی از مولتی میلیونرهای ایرونه پرویز خان هم خیلی خوشتیپه هم یه جنتلمن واقعیه 2تا پسر داره کوهیار وکیوان که هردوشون پزشک هستن که کوهیار  متخصص زنان وزایمان ونازاییه کیوان هم جراح ومتخصص قلبه که هردوشون مجردن وخیلی چشمشون دنبال من بود

عمه کتی بارها گفته بود به خدا قسم من عروسی کاملتر ونازتر از اتی نمیتونم پیدا کنم اما من اصلا از ازدواج فامیلی خوشم نمیاد مخصوصا که تواین ازدواج دعوای مامانم و عمه کتی دوباره پر رونق میشد

عمه کتی ومامانم مثل کارد و پنیرن

خلاصه امسال هم مامانم برای پز دادن دامادش میره اسپانیا تا دل عمه کتی رو بسوزونه

بگذریم. امروز مش رحمان اومده میگه اتی خانوم بالاخره تکلیف منو روشن کنید شما عید میرید شمال یا نه؟؟؟

دهنم نیم متر باز مونده بود یعنی چی؟؟کی حرف شمال روزد؟ اخه خانوم اگه نمیرید شمال منو خانوادم بریم ویلای عباس اباد ..

چه پرو شدن واقعا!!! حالا اگه شما دوست جونیام بودید موضوع فرق میکرد

میگم شما از کی شمال برو شدید میگه خانوم فاطی جان قراره نامزد کنه!

با خانواده داماد میخواهیم بریم شمال حال وحول

چه رویی داره میخواد اون داماد حچل هفتشو ببره ویلای ما !!

اون فاطی بوگندو روی تخت خواب من بخوابه برام غیر قابل تحمله واقعا!!!!!!!!!!!

راستی واسه نازیلا خواستگار اومده  طفلی نازیلا زنگ زده اتی میشه خواهش کنم چند دست لباس واسه من بفرستی وابروی منو بخری اتی جان تورو خدا لباسهای مارکدار وانچنانی نباشه ها میترسم خدای نکرده خراب بشه!!!

باخودم گفتم اخه دختره احمق من غیر از لباسهای مارکدار چیز دیگه ای دارم واقعا کهههه!!!!!

منم با این حال دلم واسش سوخت وچند دست لباس خیلی شیک همراه با کیف و  کفش جواهراتمو واسش فرستادم به همراه چند نوع میوه وشکلات وشیرینی ..

مش رحمان میگه خانوم از حالا میوه وشیرینی عید برا فقیرا میفرستی ؟؟ دوست دارم با این دوتا دستام خفش کنمممممممممم همش رو مخم راه میرهههههههههههههههههه!!!!

راستی بچه ها شما هم موافقید که وبم وب برتره ؟؟؟؟

1001بووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 1:30 توسط آتوسا| |

سلام خدمت دوست جونیای عزیزم خوبید منم خوبم ملالی نیست جز دوری شما


خدمتتون عرض کردم در پست قبل که قراره کامی واسه تولدش سوپرایز بشه اونم چه سوپرایزی

راستی دوستای گلم از همتون ممنونم به خاطر کامنتای پرمهرتون واسه سوپرایز کامی جونم

کمکم کرد نمیدونم اگه شما دوست جونیام نبودید من چیکار میکردم

از شنبه تا 5 شنبه نازیلا خونه ما بود و کامی جونیم گهگاهی میومد و یه سری میزد و یا میرفتیم

بیرون و خرید و رستورانو پیاده روی و بعدم میرفت

بالاخره روز موعود فرا رسید زنگ زدم به کامی و گفتم:عزیزم امروز تولد نازیلاس من میخوام

واسش توی یکی از بهترین رستورانهای تهرون کوچک تولد بگیرم

داریوش خان بزرگ و مامانتم دعوتن . کسی  نیست فقط خانواده مش رحمان و نازیلا و مامانش

و یه سری اشناهای دیگه(بچه ها ببخشید شماهارو نتونستم دعوت کنم )

کامی:اتی برو یه رستوران پایین شهر براش تولد بگیر چرا رستوران.....

اخه نازیلا تا حالا این چیزارو ندیدهههههههههههههه!!!!!!!!!

گفتم کامی میدونی که نازیلا بهترین دوستمه و من میخوام تولدش شاهانه باشه

تولدی که بعضیها حسرتشو دارن ن ن ن ن ن ن ن

خلاصه از صبح من و نازیلا داشتیم مکاپ میکردیم بهترین لباسامو جمع کردم  و همش لباس

میپوشیدیمو در می اوردیم خلاصه وسواس عجیبی در انتخاب لباس داشتم

اخر کارم تصمیم گرفتم تیپ قرمز بزنم

نازیلا هم تیپ سبز فسفری زد

بالاخره ساعت 7 اماده شدیم موقع رفتن با خانواده مش رحمانم روبرو شدیم

چقدر تیپ زاقارت و گره گوری زده بودن چاره ای نبود اخه اونام تولد مثلا نازی

دعوت بودن

مش رحمان یه پیکان جوانان گوجه ای داره که داشت تمیزش میکرد

گفتم مش رحمان بیا با ماشین من بریم(برای حفظ ابرو)

گفت :نه با ماشین خودمون میایم اخه این ماشینهههههههههههههه!!!

بالاخره من و نازیلا و مامانش راه افتادیم کامی هم سر کوچه چشم براه مابود

وبا دیدن من اشک شوق تو چشماش برق میزد و با هم رفتیم به محل مورد نظر

تا رسیدیم کامی گفت:اتی نازکم اخه اینقدر برات مهمه که چنین تیپی زدی

رفتیم داخل رستوران بلافاصله مامان و بابای کامی هم رسیدن

قهوه و چای و نسکافه و چند نوع درینک دیگه واسه مهمونا اوردن

یکدفعه مامی شوشک گفت:اتوسا خانم شوهرت مهمتره یا دوستت؟؟؟؟؟

گفتم :واسه چی میپرسین ؟؟؟

گفت:اخه فردا تولد کامبیزه اونوقت تو به جای اینکه تولد برا نامزد مثل دسته گلت بگیری

واسه دوستت گرفتی!!!

گفتم:کامی عزیزم ببخشید به کل یادم رفته بود.حالا تا فردا یه فکری میکنم

کامیم که معلوم بود حرف ننش روش تاثیر گذاشته گفت:عیبی نداره اتی جون مهم نیست

در این حین مش رحمان و خانواده محترم از راه رسیدن (کاش شما هم بودید دوست جونیام)

وای که چقدر فاجعه بودن تو اون رستو ران با اون همه ادمهای با کلاس و پولدارکه

همه بهشون نگاه میکردن. یهدفعه فاطی هنوز نشیمنگاه مبارک رو رو صندلی نگذاشته بود

گفت:اتی خانم کی کیک رو میارن بخوریم.اینم از سوتی دومششششششششش.

سوتی اول اون تیپ زرد و سرخی بود که زده بود.

خلاصه کیک رو داشتن میاوردن که یواشکی مامی شووری در گوشم گفت:

اتی جون اصلا دعوت مارو به جشن تولد دوستت نمیفهمم

من هیچی نگفتم تا گذاشتن کیک رو میز توسط گارسون هماناو وبرق گرفتن همه ی

اهالی دور میز همانا

عکس بچگی کامی روی کیک و پایینش نوشته شده بود کامبیز جان 27 بهار زندگیت

تهنیت باد

قیافه کامی و مامان و باباش دیدنی بود مش رحمان و خونوادشو که دیگه نگوووووووووو

فاطی هم میگفت:واااااااااااا کیک رو اشتباهی اوردن چرا عکس نازی  روش نیست

(مطمئنم اگه شماهم بودید شوکه میشدید)

خلاصه یخ همه اب شد با اشاره دست من مهمانهای دیگر هم وارد شدن

با تاجهای گل و هدیه های انچنانی(پسر عموهای کامی و دوستاش و اقوام خودم و

یه سری بازیگرای معروفم بودن که حدود 100 نفر بودیم)

متاسفانه ارش و مامی و ددی خودم نبودن اما کادوهاشونو فرستاده بودن

خلاصه تولد بسیار خوبی بود و دماغ مامی شوشو واقعا سوخت

کادوی من به کامی:1000 شاخه گل رز قرمز اخه کامی جنتلمن من عاشق گل رز هستش

همراه با سند 3 دانگ ویلای لواسون

کامی جونم که حسابی سوپرایز شده بود نمیتونست جلوی اشک شوق

خودشو بگیره و به پهنای صورت اشک شوق میریخت

تنها پارازیت این جشن مش رحمان و خانواده بودن که اینقدر ابرو ریزی کردن که نگو

اخر مجلس هم که نصف کیک رو بلعیدن

دوستای گلم به امید روزی که شما روهم تو این جور مراسم های اشرافی ببینم

دوستون دارم یه عالمه....

راستی یه ارزوی قشنگ:

خدایا اتی و دوستاشو واسه هم نگه دار و به دوستای مهربونش یکم صبر عطا کن تا همینطور اتی رو دوست داشته باشن

1001 .............................................................................س

بایبای ممنون که خونیدیم نظرت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست جونیام تصمیم گرفتم پستامو رمز دار کنم 

موافقید یا نه ؟؟؟





نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 1:30 توسط آتوسا| |

سلام به دوست جونیای خودم و ممنونم که به منو حقیقتای زندگیم توجه دارید

دوستای خوبم ممنونم که اینقدر نگرانم هستید اومدم بگم حالم خوبه وهمش توفکر شما هستم

این چند روز  یکم حالم خرابه اخه کامی گیر داده باید از ایران بریم اروپا زندگی کنیم

منم به شما دوست جونیام علاقه پیدا کردم ودوست دارم با فرهنگ بی فرهنگی ایرانیها بیشتر اشنا بشم

بهتون قول میدم  هر چه زودتر اپ کنم وبه این همه خواهشتون جواب بدم  فقط خواهش میکنم یه کمی تحمل داشته باشید

فقط بچه ها ببخشید من با هیچکدومتون تبادل لینک نمیکنم لطفا اینقدر تکرار نکنید!!!(اتی دوست داشتنی)

1001بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووسه

1001ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ

1001بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

1001بووووووووووووووووووووووووووس ماچ

1001بوووووووووووووووووووووووووووومیدی

1001بوووووووووووووووووووووووووووووووسک

ووووووو............................

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 14:1 توسط آتوسا| |

با1001 بوس و درود و سلام

امروز اومدم خدمت شما دوستای خوشمل و تپل مپل خودم

ممنون از کامنتای پرمهرتون

میدونستم دوسم دارید و حاضرید برام هر کاری بکنید

مامی و ددی 2 هفته ی دیگه میخوان برن ایتالیا پیش داداش گلم ارش جون

ارش امروز باهام تماس گرفت و با 1000 خواهش و تمنا بهم گفت:اتی جون تو هم با مامی و ددی

بیا پیشم .اگه بیایی و دخترای ایتالیا تو رو ببینن حتما کپ میکنن و میزنن گاراز و حسرت هیکل باربی

و چهره زیبای تو رو میخورن.منم گفتم داداش جونی اون حسرتو همین جا هم بعضیا میخورن در ضمن فصل امتحانات منه.

البته درسته که من خیلی با هوشمممممممم و اصلا نیاز به درس خوندن ندارم چون سر کلاس که گوش میکنم

همون برام کافیه .اما امتحان باید بدم و خودمو به همکلاسیام ثابت کنم

از اون طرف ارش میگه بچه چرا چسبیدی به اون تهرون دود گرفته و بو گندو

پاشو بیا اینجا توی رم بهترین دانشگاها تو رو قبول میکنن از خداشونه که دانشجویی مثل تو داشته باشن

تا رتبه ی دانشگاشونم بالا بره تازه مدرک دانشگاه های ایران رو هیچ کجا قبول ندارن

منم از ارش جون عذر خواهی کردم و گفتم :شرمنده نمیتونم بیام باشه واسه بعد(راستی دوست جونیام

شما از خداتون نبود جای من بودید و میتونستید تو رم یه نفس بکشید؟؟؟)

وقتی مامان اینا برن ایتالیا میخوام نازیلا رو بیارم پیش خودم به 2 دلیل:

اول اینکه مش رحمان و خانواده ی نیمه محترم ایشان اگه من تنها باشم سریع با من پسر خاله شده

و هی میخوان خودشونو به من نزدیک کنن ....مخصوصا این فاطی پیف پیفو خیلی احمقه

وبه خودش اجازه میده با من شوخی کنه

قیافش مثل جودی ابوت میمونه دراز و لاغر و خل و چل(اخه فاصله طبقاتی اینطور اصلا رعایت

نمیشه )

دلیل دوم اینکه اگه نازی پیشم باشه کامی کمتر میاد اینجا البته بهتون بگم کامی عشق منه و خیلی

دووووووووووووسش داررررررررررررررررم  و تا حالا تو عمرم مردی با خصوصیاتی منحصر به فرد مثل کامی

ندیدددددددم و نخواهممممممم دیییییییییییید

وچون نزدیک تولدشه  من میخوام سوپرایزش کنم اگه زیاد بیاد اینجا سوپرایز لو میره

کامی جون واقعا یه مرد رمانتیکه و تا حالا 1000 بار منو سوپرایز کرده که همه حسرت یه بارش رو دارن

مثلا وقتی تازه باهاش اشنا شده بودم باهم رفتیم کوهنوردی

بعد از کوهنوردی پاشو کرد تو یه کفش که باید بریم کافی شاپ نزدیک خونشون

کیک و قهوه بخوریم منم مخالفت کردم که کامی من حوصله ندارم بریم خونه ما

چون بشری خانم زن مش رحمان همیشه کیک میپزه

کامیم گفت:نه

خلاصه وقتی رفتیم کافی شاپ کامی سفارش کیک و قهوه داد

منم که عاشق کیک وقتی تکه 2 رو خوردم زیر دندونم یه چیزی حس کردم رفتم دستشویی

از دهانم در اوردم یه حلقه فوق العاده گرون قیمت و ساده

حلقه سفید و خوشگل که روش به انگلیسی نوشته بود:کامبیز

وقتی حلقه رو شستم ودستم کردم کامی بهم گفت : اتی جون باهام ازدواج میکنی؟؟؟؟؟

دنیا رو به پات میریزم زیر چشمی نگاهی به کامی کردم وگفتم:کامی

اخر دیوووووووووونه های عالمییییییییییییی

گفت : اره اتی دیووونم دیووونه تو!!!!!!!!!!!!!

خلاصه این چیزا رو میخونید امیدوارم چشمم نزنید... اگه زحمت نیست یه  ماشاال.... بلند بگید

درضمن ازتون خواهش میکنم که کمکم کنید و بهم بگید چطور میتونم کامی عزیز تر از جانم رو

سوپرایز کنم البته بعید میدونم تو کله ی پوک بعضیها خلاقیت باشه البته اینو با اونایی بودم که........


هم اکنون نیازمند یاری گرمتان هستم

دوستون دارم.................... اتی عزیز ودوست داشتنی


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 23:27 توسط آتوسا| |

خدمت دوستهای همیشه در  صحنه سلام عرض میکنم سلامی به گرمی کامنتهاتون

منکه توپم وغرق خوشحالی و شادی باکمی احساس غرور

دوستای خوبم امیدوارم حالتون مثل کامنتاتون باشه

در پست قبل نوشتم که مامان همسری واسه تولدش من و مامامی و ددی رو به رستوران دعوت کرده

راستش رستوران خیلی معروفی بود اسمش رو نمیگم که واسشون تبلیغ نشه

بیشتر رستوران رو اقوام درجه 1 و دوستاشون قرق کرده بودن

نازیلا به من گفت :اتی جون میشه منم بیام رستوران من  تا به حالا این جور مهمونیا و رستورانها

نرفتم وخیلی دوست دارم از نزدیک ادمای معروف و پولدارو ببینم

منم دلم براش سوخت وقبول کردم.ای کاش شما دوست جونیامم بودین ومیتونستید تجربه کنید

اما با اون تیپ و قیافه که نمیشد تابلو میشد که  عروس داریوش خان بزرگ با

یه پایین شهری اسمون جل دوسته و باهاش اومده تولد مامی شوشک

منم گفتم نازی سریع بیا بریم خونه ما بعدم سریع نازی رو فرستادم تا دوش بگیره

بعد هم به فاطی (دختر مستخدممون)گفتم:ببردش ارایشگاه خودم حوصله نداشتم ببرمش

فاطی بردشو یه صفای درست وحسابی به صورتش داد موهاشم به بهترین نحو کوتاه

و براشینگ کرد وقتی اومد یکی از کت و دامنهای نو و زیبای خودمو همراه

با پالتو وکلاه پوستی خیلی شیک که کامی از ایتالیا اورده بود بهش دادم تا بپوشه

یه گردنبند ودستبندم بهش دادم تا ابروم حفظ بشه

یه کادوهم تهیه کردم تا نازی بهشون بده

میدونم دارین از فضولی میترکید که کادو چی بوده یه نیم سکه بود فقط برا حفظ ابرو

پدرم از جواهر فروشی دوستش یه دستبند واسه مامی شوملی خرید منم برای اینکه حرص

کامی در بیاد همون سنجاق سینه ای که کامی بهم داده بود رو به برای کادو دادن به مامان شوملی

انتخاب کردم ولی قلبا ناراحت بودم

خودم رو به بهترین نحو اراسته کردم بطوریکه مثل یک ستاره بدرخشم که همانم شد مثل همیشه..

مامان و بابام زودتر رفتن رستوران کامی گفت :اتی جون میام دنبالت تا با هم بریم

منم گفتم :نه کامی نیا من با دوست عزیزم میام

کامی طفلی گفت:مگه من عزیزت نیستم منم گفتم حالا......

منم با نازیلا رفتم کامی طفلکی تو اون سرما یه لنگ پا منتظر من بود وچشم به راه

تا منو دید اشک شوق روی گونه هاش سرازیر شد و عشق واقعیش از تو چشماش پیدابود

دوید و جلوی نازیلا منو بغل کرد و بوسید وبوئید وحسابی نگاهم کرد و

کلی هم ازم خواهش و تمنا کرد که منو ببخش

خلاصه که رفتیم رستوران

مهمونا با دیدن من دهنشون باز مونده بود  همانطور که دهن نازیلا از دیدن مهمونا و رستوران

باز مونده بود البته اگه بعضی ها هم بودن دهنشون مثل نازیلا باز میموند

مامی شوملی خیلی تحویلمون گرفت و منو به مهمونا نشون میداد وتعریف وتمجید میکرد


اخه زنیکه کپل تو تولد میخوای چیکار سر پیری ومعرکه گیری!!!!!؟؟؟

وقتی کیک رو اوردن یه شمع روش بود فکر میکردن این پیرزن نمیتونه یعنی نفس نداره

70 تا شمع رو خاموش کنه

واقعا خیلی کیکش ناز و خوشگل بود  یه کیک خیلی بزرگ سفید رنگ بود با تزئین ملایم وخیلی خاص

وقتی میخواستن کادوهارو باز کنن مامان شوشو گفت: اول میخوام یه کادو به عروس خوشگل

مثل ماهم بدم

من هاج و واج گفتم : به چه مناسبتی؟؟؟

گفت کادو برا عروس بی همتایی مثل تو مناسبت نمیخواد عزیزم

طفلی یه جعبه قلم کاری اصفهان بهم داد که توش یه چا سوییچی طلا بود

بعدشم با اجازه ی من کادوهارو باز کردن

کادوی منو که باز کردن کامی یهو وا رفت وگفت: اتی خواهش میکنم با من اینطوری نکن

تو منو له کردی

خلاصه اون شب خیلی خوش گذشت جاتون خیلی خالی بود دوست جونیام

کامی اخر شب گفت:اتی امشبو بیا خو نه ما بخواب:منم گفتم باشه:(به همین خیال باش)

تا کامی سرش گرم شد من و نازیلا جیم شدیم من به نازیلا گفتم :نازی امشب مهمون نمیخوای

گفت:چرا قدمت رو چشم تو خانم منی قربونت برم

رفتم خونشون یه خونه کوچیک قدیمی.مادرش بیچاره خیلی خجالت کشید که من خونشونو دیدم اخه

خیلی نامرتب بود تازه اولش با دیدن نازیلا با اون تیپ و قیلفه خیلی تعجب کرد و فهمید

کار من بودههههههههههههه(اتی فداکار)

موقع خواب یه رختخواب  برام پهن کردن روی زمین منم اولین تجربه عمرم بود البته تجربه خوبی نبود

شب از نیمه گذشته بود که کامی زنگ زد و گفت:اتی جون چرا منو قال گذاشتی وبی خبر رفتی

مگه من چیکار کردم  غیر از اینه که من حاضرم برات بمیرم وهرچی خواستی برات فراهم کردم

بعدم براش یه قصه سر هم کردمو قطع کردم(راستی اینجا از ته دل واقعا دلم براش سوخت)

با نازیلا و مامانش تا چند ساعت غش غش به کامی و رفتاراش میخندیدیم

صبح کامی اومد دنبالم گفت:اتی اخر نامردایی منم گفتم:باید بیام جلوی تو لنگ بندازم

اینم بزار به حساب نامردی ای که با من کردی


در پایان خدمت دوستای .باشعور..فهیم..باکمالات..عالم..انسان..بامعرفت و.....

عرض میکنم با توجه به کامنتایی که گذاشتید دوباره میپرسم ثروت بهتر است یا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بیاید تلاش کنیم برا داشتن نداشته هامون !!!!

به خدا اینو نگفتم که کسی ناراحت بشه و به نظرات همتون احترام میگذارم  چون هر کسی یه جور فکر میکنه

1001بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس




ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 9:46 توسط آتوسا| |

Design By : Night Melody